محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2211
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : به ابو ثور گفتم : « شايد چنين شده . » گفت : « نه به خدا هنوز نشده » وقتى سعيد بن عاص كه رانده شده بود پيش عثمان بازگشت ، ابو موسى را به امارت كوفه فرستاد كه وى را پذيرفتند . واقد بن عبد الله گويد : به روز فتنه عبد الله بن عمير اشجعى در مسجد ايستاد و گفت : « اى مردم ! خاموش باشيد ، من از پيمبر صلى الله عليه و سلم شنيدم كه مىگفت : هر كه قيام كند و مردم امامى داشته باشند ، به خدا نگفت عادل ، هر كه هست خونش را بريزيد . » طلحه گويد : وقتى يزيد بن قيس از مردم بر ضد سعيد بن عاص كمك ميخواست سخنى از عثمان به ميان آورد ، قعقاع بن عمر سوى وى آمد و بگرفتش و گفت : « چه مىخواهى ؟ مگر مىتوانى ما را از كار بر كنار كنى ؟ » گفت : « نه ، ولى مگر جز اين چاره اى هست ؟ » گفت : « نه » گفت : « پس استعفا بده » آنگاه يزيد ياران خويش را از آنجا كه بودند ببرد و سعيد را باز پس راندند و ابو موسى را خواستند . عثمان به آنها نوشت : « بنام خداى رحمان رحيم « اما بعد ، كسى را كه خواسته بوديد امير شما كردم و از سعيد « معافتان داشتم ، به خدا عرض خويش را زير دست و پايتان مىافكنم و در « قبال شما صبورى مىكنم و در اصلاحتان مىكوشم ، هر چه را كه معصيت « خدا نباشد بخواهيد ، هر چه را خوش نداريد از آن معاف مىشويد . اگر « موجب معصيت خدا نشود هر چه بخواهيد همان مىكنم تا شما را بر ضد « من حجتى نماند »